تبليغاتX
Welcome To Hasrat
 

به او که تمام هستی ام را در غباری از غم پیچید و مرا برای همیشه ترک کرد.

به او که دلم را زیر غرورش له کرد و جاده های عشقم را به بهای مقصدی ناچیز فروخت.

به او که از من تا خودش فاصله کشید.

چه سخت، درد را بر بالهای شکسته خود می کشم و چه منتظر به لحظه مرگ می اندیشم.

بگو بعد از توکه نفسم بودی چگونه زندگی کنم؟

بگو چگونه بی تو با دلی غمگین و دستهایی خالی که در تمام لحظه ها منتظر تو هستند، صفحه های خاطره را ورق زنم؟

چه روزها که تو را خواستم، چه روزها که با صدای نگاهم فریادت زدم و چه روزها که در غم نبودنت قلبم سوخت، کاش بودی.

امروز بغض سنگینی در گلو دارم که سعی می کنم نشکند و نریزد.

بغضی که چقدر عاشقانه بود اگر در آغوش تو می شکست.

آه که این دل هرگز از عشق تو خالی نشد.

چقدر غمگینم، غمگین و تنها، دلم تکیه گاهی می خواهد قرص و مطمئن، تکیه گاهی که مثل عشق چشمان تو، زودگذر نباشد.

اما نه، دلم جز نگاه تو، تکیه گاهی نمی خواهد.

ولی، چه باید کرد که تو آنقدر دوری، که دستانم را هرگز توان در دست گرفتنت نیست.

چشمانم را لحظه ای می بندم تا نبینم اشکها چگونه صفحه را تر می کنند،تا نبینم که تو نمی خواهی ببینی.

با تمام کم لطفیت چقدر دوستت دارم.

دلتنگم، دلتنگ از ندیدنت، از اینکه نیستی، از اینکه هیچ وقت، قصه انتظار دیدارت، تمامی ندارد، دلتنگ از اینکه رفتنت را پایانی نیست.

مگر نه آنکه همیشه با باران می آمدی پس بگو حالا که هوای چشمانم بارانی شده، چرا هنوز خبری از آمدن تو نیست؟!

دلم نمی تواند غصه رفتنت را در خود بگیرد و زبانم نمی تواند، هیچ نگوید،از بیقراری دل، از لطافت این اشک، هر چه بگویم کم گفته ام.

من از این سکوت غربت، هر چه برای تو بنویسم، کم نوشته ام.

ای چشمه زلالی که تن کویرزده من از تو جان گرفت، کجا رفتی؟ کجا؟ چرا نیستی؟ چرا رفتی؟!

وقتی رفتی چرا از خودت نپرسیدی که جای خالی تو را چه کسی می تواند در چهار سوی دلتنگیم، پر کند.

این روزها، آسمان دلم ابریست، ابرهایی که گلویشان باد کرده برای گریستن.

تو رفتی و من در کوچه های بیقراری، تنها شدم و هزاران اشک، قصه تنهایی گفت.

اگر پشت سرم خاطرات تو نبود، به خدا نابود می شدم،نابود نابود.

کاش دل سوخته ام را می فهمیدی و من بار دیگر در پرتوهای نگاه تو، غوطه می خوردم.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:5  توسط hoda | 

خدایا اصلا دلم نمی خواهد بیدار شوم… اصلا… کاش دیگر زنده نشوم… نمی خواهم بیداری! زنده بودن…کجا؟ چرا؟

من با زیستن هیچ پیوندی ندارم.جگرم از این همه درد دارد می سوزد…

ای خورشید! بر دم دروازه مغرب ایستاده ای چه کنی؟ چشم انتظار کیستی؟ غروب کن! بگذار شب بیاید، بگذار شب بر سرم خیمه زند!

جانم می سوزد، تمام بدنم درد می کند،قلبم می خواهد پاره شود، قفسه سینه ام نزدیک است بشکند، دارم خفه می شوم، اوقاتم تلخ است، کاسه صبرم لبریز شده است، تب دارم، تنهایم، روحم بی قراری می کند، حالم خوب نیست، دنیا به من ستم می کند، همه زهرها به کامم سرازیر می شود "ابرهای همه عالم شب و روز، در دلم می گریند"… دارم متلاشی می شوم، می روم و مجبورم همه جا ساکت باشم، همه جا آرام باشم، همه جا معقول باشم، همه جا خوب باشم، همه جا لبخند بزنم و دلم نزدیک است بترکد، می خواهم فریادی دیوانه بکشم تا جانم هم، این جان آزاردهنده هم با آن بیرون پرد و راحت شوم، آتش گرفته ام، می دانی کسی که آتش می گیرد چگونه است؟ خودش را می رساند به کسی، خودش را به او می آویزد، او را در خود می گیرد، می فشرد، می زند، داد می زند، می سوزاندش تا آرام گیرد، سرد شود، خاموش شود… بعد… بعد سر به دامن اومی گیرد و زیر نوازش های پر محبت او به خواب  می رود اما خدایا… من به چه کس آویزم؟؟؟…

مجبورم فقط نظاره گر اشکهای خویش باشم که قطره قطره بر گونه هایم سرازیر می شوند تا غمم پایان گیرد، آتش درونم پایان گیرد، اما… باز هم می گریم تا بتوانم از اندام خویش برایش، پاک ترین، خالصانه ترین و عاشقانه ترین هدیه ای که شایسته اوست و بایسته عشق اوست، نثارش کنم، او می داند و خدای او می داند که از این مرواریدهای غلطان و زلال که با سنگ سراچه دل سفته است عزیزتر گوهری که بر گردنش بیاویزم ندارم، او می داند و خدای او می داند که از این کلمات گرم و لطیف که با تار روح و پود اندام خویش بافته ام و با زبان نگاه گفته ام، شاعرانه ترین ترانه ای که برای او بسرایم ندارم. جز این چه می توانم کرد؟

چه کسی باور می تواند کرد که چطور انتظار می کشم اما بیهوده… چقدر خسته‌ام ! پس این دیگری کیست ؟ او؟ او نیست، او اصلا در این شهر وجود ندارد… آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب ؛ در مشرق نیست زیرا مدتهاست که از افق دور شده و به اوج آسمان رسیده، در مغرب نیست چون او اهل غروب نیست، او خورشید بی‌غروب من است، او به نصف‌النهارعمر من رسیده است ، اما نمی دانم کجاست؛ براستی او کجاست؟

نمی دانم چه حالی می شد اگر آن روزهای بد می‌بود و مرا می دید که تنها و چشم به راه و و پریشان نشسته‌ام، که خواسته‌ام، که انتظار کشیده‌ام، که هر لحظه فریاد می زنم، می خوانمش و … می مانم و … چراغ ها را که خاموش می کنند تنها بر می خیزم و افسرده به خانه ام بر می گردم، باز فردا می آیم و باز به انتظار کسی می نشینم که می دانم نخواهد آمد و نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم من چه می شوم اگر او را می دیدم که از کنار من می گذرد و مرا آنجا تنها و تنها می بیند و می داند که آنجا جای من نیست، جای تنهایی من نیست و می دید که نشسته ام و چانه ام را بر روی دستم نهاده ام و پیاده رو را می نگرم و کاری نمی کنم، نه! کاش هرگز در این حال او مرا، من او را نبینم، این بد است، برای هر سه مان بد است، تو شرمنده می شوی، سرزنش می شوی، من خوار می شوم، دلی بر حال من می سوزد و این طاقت فرساست! و او سخت ناراحت می شود، دلش برایم می سوزد…

نه! نه! نه! من این را نمی خواهم، نمی خواهم، نمی خواهم…

من خوارشدنم را نمی خواهم...من طاقت ناراحتی او را ندارم...من ناراحتی او را نمی خواهم چون دوستش می دارم و او این را خوب می داند. می دانی مگر نه؟ نمی دانی؟ نمی دانی چقدر دوستت دارم؟ کاش باورم می کردی مرا که این همه بی تو بی تابم!...

پروردگارا! جز تو کسی برایم باقی نمانده، دوستت دارم، آفریدگارم دوستت دارم، مرا ببخش و از این همه دلواپسی و تلاش خلاصم کن. بندگانت مرا نخواستند، اما تو ای مهربانم! مرا بخواه و مرا بخوان به سرزمینی که آرامش جاوید در آنجا حکم فرماست، مرا ببر به سرزمینی که وطن اصلی من است، خسته ام از این همه غربت…

 ای نور چشم مهر و گل بوستان حسن                     ما بی تو درهمیم، تو بی ما چگونه ای؟

"گفتگوهای تنهایی" اثر "دکتر علی شریعتی" (البته با کمی تغییر و اضافات)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:47  توسط hoda | 
 

عاشق نبودی تو ،من عاشقت بودم

در قبله گاه عشق ،بودی تو معبودم

آرام و آسوده ،در خواب خوش بودی

یک لحظه من بی تو ،هرگز نیاسودم

 من با نفسهایم ،نام تو را خواندم

کاش ،کاش با تو نمی ماندم...

 

 روزی که میگفتی ،من با تو می مانم

روزی که دانستی ،من بی تو میمیرم

روزی که با عشقت بستی به زنجیرم

بازنده من بودم ،این بوده تقدیرم

خوش باوری بودم ،پیش نگاه تو

هر دم زچشمانت ،خواندم کلامی نو

 

 عاشق نبودی تو ،من عاشقت بودم

در قبله گاه عشق ،بودی تو معبودم

آرام و آسوده ،در خواب خوش بودی

یک لحظه من بی تو ،هرگز نیاسودم

 من با نفسهایم ،نام تو را خواندم

کاش ،کاش با تو نمی ماندم...

 

 عشق تو چون برگی ،در دست طوفان بود

دل کندن و رفتن ،پیش تو آسان بود

روزی به من گفتی ،دیگر نمی مانم

گفتم گه میمیرم ،گفتی که می دانم

باور نمی کردم ،هرگز جدایی را

آن آمدن با عشق ،این بی وفایی را

 

 عاشق نبودی تو ،من عاشقت بودم

در قبله گاه عشق ،بودی تو معبودم

آرام و آسوده ،در خواب خوش بودی

یک لحظه من بی تو ،هرگز نیاسودم

 من با نفسهایم ،نام تو را خواندم

کاش ،کاش با تو نمی ماندم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 20:8  توسط hoda | 
 

نیمه شب آواره و بی حس وحال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظربازی و آن اسرار را

آن دو چشم مست آهووار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود

چون من از تکرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بودُ، توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم، زدنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش:

          گفتمش، در عشق پابرجاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی، دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل زعشق روی توحیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت:

        گفت، در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست می دارم، بدان

شوق وصلت را به سر دارم، بدان

چون تویی مخمور خمارم، بدان

با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

 

گفتمش، عشقت به دل افزون شده

دل زجادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب، یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او، در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من، هیچ گل، زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود

در نجابت، در نکویی، طاق بود

روزگار!

             روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

 یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش، مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود، محکم نبود

"سهم من از عشق جز ماتم نبود"

 با من دیوانه پیمان، ساده بست

ساده هم، آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت، از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

 با که ،گویم او که هم خون من است

خصم جان و تشنه خون من است

بختِ بد،بین وصل او قسمت نشد

این گدا، مشمول آن رحمت نشد

آن طلا، حاصل به این قیمت نشد 

"عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست"

 از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا، پر پروانه را

عشق من!

             عشق من! از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت، فردا را نگر

آخر این یک بار، از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی، چه سود؟

عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه آب رفته بازآید به رود

ماهی بیچاره اما، مرده بود

.....................................

.....................................

.....................................

 بعد از این هم آشیانت هر کس است

بعد از این هم آشیانت هر کس است

 

"باش با او، یاد تو ما را بس است"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 15:0  توسط hoda | 
 

زندگانیم ساکت است....

جز کار کردن و قدم زدن کار دیگری ندارم.

هوس دیدن مردم را ندارم،

و احساس می کنم که در انتظار چیز تازه و

غریبی هستم که بخش ناسوخته روحم را بسوزاند.

می خواهم بیشتر بنویسم اما نمی توانم...

کمی ملولم و سکوت سیاهی روحم را فرا گرفته است

ای کاش می توانستم سرم را روی شانه هایت بگذارم...

                                                                                         "جبران خلیل جبران"                                   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 14:27  توسط hoda | 

این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

 

سفره دلم دوباره باز شد

سفره ای که بوی نان نمیدهد

 

نامه ای که ساده و صمیمی است

بوی شعر و داستان نمی دهد...

 

...با سلام و آرزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمی دهد

 

کاش این زمانه زیرو رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد

 

یک وجب زمین برای باغچه

یک دریچه آسمان نمی دهد

 

وسعتی به قدر جای ما دو تن

گر زمین دهد ،زمان نمی دهد

 

فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی دهد

 

هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی دهد

 

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد

 

جز دلت که قطره ای است بیکران

کسی نشان زبیکران نمی دهد

 

عشق نام بی نشانه است و کس

نام دیگری بدان نمی دهد

 

جز تو هیچ میزبان مهربان

نان و گُل به میهمان نمی دهد

 

نا امیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این ، نه آن...نمی دهد

 

پاره های این دل شکسته را

گریه هم دوباره جان نمی دهد

 

خواستم که با تو درد دل کنم

گریه ام ولی امان نمی دهد...

 

 

                                       « گزینه اشعار »

                                         « قیصر امین پور »

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:29  توسط hoda | 
 

دلم هنوز کوچکتر از آن است که بخواهی از کنارش بگذری .سایه خورشید را ستاره ها برده اند و زخم حضورت در چشمان من جا مانده .وجودت برای دفترم تنها واژه است و برای من شاید بهار زندگی…

بگذار ثانیه ها از یاد ساعتها بروند تا رد پای شاپرک پر ازاقاقی شود…

 

ای کاش می دانستم تو کی در قلبم شکوفه کردی .در مقابل پنجره ،آسمان نجوا کنان در گوشم مژده ستاره را می دهد واشک هایم بی دلیل از ارتفاع گل ها فرو می ریزند .همرنگ آینه باش تا با خورشید نور بارانت کنم .شاپرک هایم روی شانه ات لانه دارند و خواستنِ تو بال پرواز شمعدانی هایم شده .به حرمت ترانه میثاقمان ،برای چشم هایم شعری بگو…

 

ببین چقدر صادقانه واژه ها را روی وسعت سفید کاغذ ریخته ام .دستانم مسیر دستانت را حفظند و گلها میانِ باغچه زیر پنجره ات ،به خاطر آسمان و بنفشه ،شهادت عشقم را می دهند .خط به خط گام هایت در شعر هایم نجوا می کنند و دیر یا زود تو به من نزدیکتر از لحظه ها می شوی.

 

نسل ساعتها در باور گریه هایم گم شده و شیشه ای ترین یاس در واگویه هایم شکسته .تو در آغوش کدام روز متولد شده ای که این چنین با دلم پیوند خورده ای ؟دلم برای لمس وجودت تنگ شده و دستانم برای نوشتن از تو.

 

چشمانم پر از بوی نگاه توست .بگو در کدامین روز میان قلبم شکوفه کردی؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:14  توسط hoda | 

 

 

این خلوت بیکرانه خاموش و سرد را چگونه بر دوش کشم؟ چگونه پر کنم؟ حرفهایم را با که گویم؟ غمهایم را به که دهم؟ ناله هایم را چه کنم؟ برای قصه هایم مخاطبی نیست، برای تنهایی هایم یادی نیست.

باید گفت،باید نیشتر زد، حتما، حرف ها و حرف ها و حرفها که هر کلمه اش دردی است، هر کلمه اش سبوی پر از رنجی است، پر از زهری است، هر جمله اش خنجری است، هر عبارتش جهنمی است، هر صفحه اش حریق جنون و صحرای آتش خیز وحشت آوری است، هرنقطه اش نیش نیشی است و هر اصطلاحش، تعبیرش شکنجه ای است، هر کنایه اش بی قراری دیوانه کننده ای است، هر سمبلش، رمزش دریای پنهان وسوسه ای است، هر خطابش گلوله آتشی است، هر عتابش انفجار باروتی است، هر...

چه بگویم؟ چه فایده؟ مگر این جور هم می توان چیزی گفت؟

دریاها حرف در سینه ام موج می زند و طوفان ها درد بر جانم چیره است و صاعقه ها و تندرهای درد و بی تابی در درونم در خروش است، ولی... من همچنان ساکتم...

وچه سکوت کبود سنگین بی رحمی!

باید نیشتر زد.

هر لحظه حرفی در ما زاده می شود، هر لحظه دردی سر برمی دارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند. اینها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند؛ مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشش چه اندازه است؟

من شب و روز، همه جا، همه وقت سر به اندرون خود فرو برده ام و گوشم را بر روی دیواره روحم. کنار استخر کوچک سینه ام، سبوی خون آلود قلبم نهاده ام و می شنوم، صدای ریزش باران ها است و من هر لحظه، هماره، شب و روز، همه وقت و همه جا صدای این بارش ها و ریزش های پیوسته را که سینه ام را پر می کنند و سبوی قلبم را لبریز می کنند می شنوم و...

آه ! که کسی نمی داند و نمی شنود. هیچکس گوش آشنای این آوازهای غیبی را ندارد. صدای حرف های ناگفته را، آوای نیازهای بنهفته را نمی توان شنید.

باید نیشتر زد.

که نه یک ساعت، نه یک روز، نه حتی شبی تا صبح. چه می گویم؟ نه یک هفته، یک ماه که سالی است که همچنان می جوشند و می زایند و می بارند و سر می زنند و به سینه می ریزند و سر به هم می دهند وبه هم گره می خورند و عقده می شوند و ورم می کنند و دردناک می شوند و بزرگ می شوند و آماس وآماس و آماس... حرف ها و حرف ها و حرف ها، همه بر سر دل توده شده اند و انباشته شده اند و عقده بسته اند و راه نفس را گرفته اند و دل را خونین و مجروح و متورم کرده اند و بزرگ کرده اند دیگر در سینه نمی گنجد و از راه حلقوم بالا آمده است و بر سر راه نفس، بر گذرگاه گفتن وخوردن و آشامیدن و زنده بودن و فرو خوردن و آرام بودن و کشیدن و شکیبایی کردن، بی تاب بیرون پریدن است، بی قرار منفجر شدن است.

نمی دانم تا کجاها خواهم رفت؟ به کجاها خواهم رسید؟

تا خدا و آن سوی دریای خدا؟ تا کجا؟ آن سوی هر سویی، تا چه می دانم؟ اما می دانم که تا منزل مرگ خواهم رفت و می دانم که مرگ منزلی در نیمه راه است.

آیا از آن سوی مرگ نیز سفری خواهد بود؟ کاشکی باشد، کاشکی از پس امروز بود فردائی !...

 

     این نغمه سرا کیست بگو تا ننوازد!         آتش نزند بر دل و دل را نگدازد...

 

 

" گفتگوهای تنهایی "

" دکتر علی شریعتی "

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 15:45  توسط hoda | 

 

چون بومِ پَر شکسته ،در این عید بی امید

بنشسته ام به دخمه اندوهبار خویش

بنشسته ام که "سال نو" آید ز در فراز

وز دوش خسته، در فَکَند کوله بارِ خویش

 

گیرد عرق زچهره پوشیده از غبار

بشکافَدَم به حیرت و بنشاندم درست

دستم به شانه کوبد و جنباندم که: « خیز!»

این پُشته، زادِ محنتِ یکساله راه توست

 

«  بس رنجِ گونه گونه که بر بسته دستِ بخت »

«  دراین شگفت بارِ امانت بنامِ تو »

«  بس سرنوشت تیره که چون مار خوشه زار »

«  بگشاده کامِ تشنه به امیدِ گامِ تو »

 

«  پارینه رفت...بر کفِ من از سبویِ عُمر »

«  جامی به نا مرادیِ آینده نوش کن »

«  سالی دگر بمان و در این انتظار سخت »

«  بر کامِ نا شِکُفته به حسرت خروش کن »

 

چون بومِ پَر شکسته ،در این عید بی امید

شادم که آفریده نگیرد سراغِ من

شادم که مرگ تیره درین شامِ سرمه فام

بیرون کشد دو چشم و دَمَد بر چراغِ من

 

                                               فریدون توللی

                                                    تهران.نوروز۱۳۳۳

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 12:4  توسط hoda | 

 

خسته از کشمکش های بی حاصل ،کوفته از شکست های بسیار و به ستوه از زندگی و بیهودگی هایش ،از غم و غربت و تنهایی سرشار ،به کجا پناه برم ؟

با شدت و خواهش و تمنا ،آنچنان که قلبم را سخت به درد می آورد ،آرزو می کنم ای کاش هم اکنون ،همچون مسیح ،بی درنگ ،آسمان از روی زمین بَرم دارد ،یا لااقل ،همچون قارون ،زمین دهن بگشاید و مرا در خود فرو بلعد.

اما...نه ،من نه خوبی عیسی را دارم و نه بدی قارون را ،من یک متوسط بیچاره ام و ناچار ،محکوم که ،پس از آن نیز ،" باشم و زندگی کنم " ،نه ،باشم و زنده بمانم و در این " وادیِ حیرتِ " پر هول و بیهودگیِ سرشار ،گم باشم و همچون دانه ای که شور و شوق های روئیدن در درونش خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد ،در برزخ شوم این " پیدای زشت " و آن" ناپیدای زیبا " خورد گردم ،که این سرگذشت دردناک و بی حاصل ما است ،در برزخ دو سنگِ این آسیای بی رحمی که ...." زندگی " نام دارد!

نمی دانم چرا همه ی روز هایم شب شده است ،تاریکِ تاریک ،شب است و همچنان شب ،اما ،من دیگر ساکت مانده ام ،شب است و من دیگر از روز نمی گویم ؛دیگر در ستایش خورشید قصیده نمی سازم ،در عشق روشنایی ،غزل نمی سرایم .شب است من دیگر ترانه نمی خوانم ؛دیگر ،حتی آوای غمگینم را ،در حسرت روز ،زیر لب زمزمه نمی کنم ،همه چیز را رها می کنم و سر به دشت بی امید می نهم ،آنجا که دیگر هیچ چیزی نیست اما نه ...شب هست ،شب خواهد بود ،شب نمی رود و فردا نخواهد آمد .

 

خسته ام ،خیلی خسته و قلبم که از همه چیز ،حتی از امید نیز خسته شده است دیگر سرنوشت را ،با آرزوهای خود ،مزاحم نخواهد شد. شاید به همین خاطر است که سر به دشت بی امیدی نهاده ام سر به این دشت بی امید می نهم تا......پایان گیرم .

ای روح درد مندم ،صدای پای تو را در سکوتِ دردناک و بیقرار دلم می شنوم که به سوی زندان سیاه من پیش می آیی ومن از شرم و نا توانی خود می لرزم.

در اینجا که منم ،کسی چه می داند که " بودن " نیز همچون " زیستن " طاقت فرسا است؟!

افسانه من به پایان رسیده است و احساس می کنم که این آخرین منزل است ؛دیگر نه بانگ جرس کاروانی  ،دیگر نه آوای رحیلی !تنهایی آرامگاه جاوید من است و درد و سکوت ،همنشین تنهایی جاودانه من !

چه بگویم؟چگونه بگویم؟...

نمی دانم چرا دارم از همه چیز می گریزم ،از هر چه در این زندگی ،مرا به یاد این همه خاطره های رنج زا می اندازد ،می گریزم،لب فرو بسته از ترانه ،لب فرو بسته از ترنم...خدا یا!!!...

 

در این تنهایی و سکوتِ سرد و ناامیدم ،منجمد گشته ام و هیچ کس و هیچ چیز ،جز بادهای وحشیِِ وحشت که بیهوده و دیوانه وار از دلم می گذرند ،کسی را به خلوت پر هراس و یخ زده ام راه نیست .

 

چه شب دردناکی است !لحظه های جان کندن است .در این صحرای ساکت و بی انتهای سیاه ،در این شب پهناور و ناشناس مانده ام و خود را بر پشت زمین ،تنها می یابم ،من در روی این زمین غریبم و در این خلوت پر هراس ،تنها ،با این شب دیر پای بیگانه گلاویزم و چه کسی خبر دارد که در درونم چه خبرهااست؟!...

حالا می توانم بفهمم که چه می کشید آن پیرِ به دردآلوده غمگین ،که در زیر این شبستان بزرگ و تهی ،جز انعکاس فریادهای خود را که در زیر سقف این آسمان می پیچید ،نمی شنید و می نالید ؛

 

" به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟ "

 

اما نه !...من می توانم با این طوفان هولناکِ سکوت ،بمانم و کسی را به یاری نخوانم ،آری من می توانم ،باید بتوانم...

چقدر دوست دارم ،دور از غوغای ملال آور و دروغ آمیز زندگی ،از همه چیز گذشته و به معبد درونم بیشتر پناه بَرم ،شاید بتوانم برسم به کنار آن چشمه خدایی که همیشه عاشقش هستم ؛دست و رویم را با آن آب شستشو دهم ،چنانکه هیچ غباری بر چهره ام نماند و رنگ هایم همه پاک گردد و " من " هایم همه رنگ بازد و همه خویش گردم ،یا همه زدوده از خویش ؛هر چه دارم هر چه هستم بشویم ؛هیچ نباشم تنها و تنها یک " نیاز " گردم ،شسته از غرور ،پاک گشته از محیط و زدوده از هر چه غرض و کینه ،تا شاید راضی شوم و آرام گیرم...

خدا یا کمکم کن...

 

 

گزیده هایی از « هبوط در کویرِ » دکتر علی شریعتی  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:3  توسط hoda | 

 

دلم برای گذشته تنگ شده، برای کودکی، برای  روزهای بی غم  و غصه ای که در آن همه چیز شکل دیگری بود. گاهی فکر می کنم فقط این نادانی دوران کودکی است که کودکی را شیرین می کند و البته زیبا. چون تو از واقعیت هیچ چیز خبر نداری. دنیا را از چشم کودکانه ای می بینی و فهم آن برایت تنها از طریق ذهنی کودکانه ممکن است ، ذهنی که از خیلی چیزها خبر ندارد. هنوز نمی داند دروغ چیست، بی وفایی کدام است، بدی چیست، نمی فهمی علت چشم های قرمز مادر چیست، اصلا برایت مهم نیست. سراغش نمی روی. نمی فهمی دلیل سردردهای بی وقفه پدر چیست؟ دلیل پاک شدن لبخند همیشگی اش از روی لب ها و سکوت های سنگینی که گاهی مهمان خانه می شوند. تو فقط بچه ای، کودکی. بچه ای که دلش می خواهد بازی کند، بخندد، عروسک داشته باشد یا اسباب بازیهایش رنگارنگ تر شوند. همین خواسته های محدود، تمام زندگی تو را تشکیل می دهند و تو چقدر خوشی با این خواسته های محدود.

حالا شبیه آن شخصیت کارتونی دوران کودکی شده ام که همیشه دلش می خواست بچه بماند. همان مردی که حالا اسمش را یادم رفته ولی تا ولش می کردی خودش را یک بچه تصور می کرد و با خودش می گفت اگر بچه بودم چه کارها که نمی کردم. هیچ وقت قیافه افسرده آن مرد از ذهنم نمی رود، چقدر دلم برایش می سوخت. آن کارتون تنها چیزی بود که باعث می شد از این که کودکم احساس خوشحالی کنم. باقی وقت ها به خاطر کوچک بودنم حرص می خوردم و مدام منتظر بودم بزرگ و بزرگتر شوم، اما حالا...

کاش کودکیها به ما بازمی گشت یا لااقل صفای دوران کودکی را بار دیگر تجربه می کردیم ، کاش یاد می گرفتیم همچنان کودک بمانیم با همان صداقت و مهربانی که انگار خداوند در ذاتمان به ودیعه گذاشته بود.

کاش هیچ وقت معنای بدی را نمی فهمیدیم، کاش کلمات مان همان جور ساده می ماندند.

دلم برای خودم تنگ شده است. برای روزهای خوب آفتابی، برای آدمهای خوبی که دیگر نیستند، انگار رفته اند و مثل آنها دیگر پیدا نمی شود. می دانم یک روز هم لابد باید بنشینم و حسرت جوانی را بخورم. حسرت سلامتی و شادابی دوران جوانی را و انگار که زندگی همین چیزهاست. اصلا همین جوری است.

کاش می فهمیدم در پس این آمدن و رفتن چه چیزی پنهان است و ما باید از کدام راز سر دربیاوریم؟ باید چه چیزی را بفهمیم؟ حالا آن شعر مولانا برایم معنا و مفهومی دیگر پیدا کرده:

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم         که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود                    به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا      یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم....

 

شاید هم جواب این همه سوال در همین سطر سهراب نهفته باشد:

کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم....

نمی دانم، شاید باید باز هم صبر کنم تا بزرگتر شوم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 22:35  توسط hoda | 

 

دردهای من، جامه نیستند تا ز تن درآورم

چامه و چکامه نیستند، تا به رشته سخن درآورم

نعره نیستند تا زنای جان برآورم

دردهای من نگفتنی، دردهای من نگفتنی ست

دردهای من گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که کفشهایشان درد می کند

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ و روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم،

لحظه های ساده سرودنم

درد دارد

اغنای روح من، شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم ،شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام،

بازوان حس شاعرانه ام،

زخم خورده است................

........................................................

دردهای پوستی کجا؟ دردهای دوستی کجا ؟

این سماجت عجیب، پافشاری شگفتِ دردهاست

دردهای آشنا، دردهای بوی عشق، دردهای خانگی

دردهای کهنه لجوج

اولین قلم، حرف درد را در دلم نوشته است

دست سرنوشت، خون درد را با گِلم سرشته است

پس چگونه این سرشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد، رنگ و بوی غنچه دل است، پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را، ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا دست درد می زند ورق

شعر تازه مرا درد گفته است، درد هم شنفته است

پس در این میانه من از چه حرف بزنم

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم

من چگونه خویش را صدا کنم

 

                                             ((قیصر امین پور))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:32  توسط hoda | 

 

مگرمن چیستم؟

افسانه ای خموش به آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

رازی نهفته در دل شب های جنگلی...

 

من چیستم؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام پست ضجه بدکار روزگار...

 

من چیستم؟

برجا زکاروان سبکبار آرزو، خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربدری راه آشیان، اندر شب سیاه

 

من چیستم؟

یک لکه ای زننگ به دامان زندگی

وز ننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضجه شکست به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای...

 

من چیستم؟

لبخند پرملامت پائیزی غروب ، در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

 

آری؛

       " یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات، گمنام و بی نشان در آرزوی سر زدن آرزوی مرگ "

 

                                                                                                        "دکترعلی شریعتی"

 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا، خیلی دلم گرفته، خیلییییییییییییییییی

خداجونم؛ دوستت دارم، مواظبم باش..

.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 21:27  توسط hoda | 

 

برایت قصه می گویم، تو اکنون قصه پرداز منی، افسانه ام بشنو

تو اکنون محرم راز منی، افسانه ام بشنو

تو می دانی زمانی کولی بیگانه ای بودم

بریده از همه، آواره از کاشانه ای بودم

خوش و سرمست بودم-شادبودم-

و فارغ از همه جور زمان بودم

به هر جا خوبرویی بود وبامی داشت

من پرواز می کردم

و دائم در سفر بودم

که روزی مرغکی بی جفت بر بام دلم پر زد

و با دست محبت آفرینش بر دلم در زد

نگاهی کرد و آغوش مرا غرق محبت ساخت

و من در خواب چشمانش فرو رفتم

در آنجا صدهزار افسانه را دیدم

و هر افسانه را صد بار می خواندم

و سرگرم سرود قصه ها بودم

که قلب من گواهی داد او تنهاست

او همچون تو با غم هاست

زبان آرزو بگشودم و می خواستم با همزبانی آشنا گردم

ودر آغوش او از رنج تنهایی رها گردم

و چشمم را برایش با سرود گریه آوردم

تو بودی قصه پرداز دل تنگم

ولی افسوس تو تنها نبودی نازنین من

و چون من کولی صحرا نبودی

من ندانستم

تو شمع محفلی بودی و صد پروانه بود آنجا

تو لیلی پیکری بودی و صد دیوانه بود آنجا

و من آنگه که دانستم

تو خوشبختی

خوش و آوازخوان گشتم

برایت شادمانی آرزو کردم

و آرام از سر کوی تو برگشتم

و تو گفتی برو با آشنای دیگری خو کن

برو با ماهروی دیگری رو کن

ولی افسوس؛ ای زیبا ندانستی

که من هرگز به عشق خوبرویان دل نمی بندم

و تیر غمزه آنان به جان من نمی افتد

دلم می خواست می دانستی ای زیبا!

که من تنها

-غریبان،خستگان، افسردگان را-

دوست می دارم

و هر شب تا سحر در پای آنان اشک می ریزم

تو هم گر روزی خوار و بی کس و بی آشنا گشتی

شکسته خاطر و افسرده و دل مبتلا گشتی

به سوی خانه ام برگرد، با من آشنایی کن

برایت باز می خوانم سرود آشنایی را

و از دل می برم افسانه تلخ جدایی را!...

 

(به یاد یلدا دختری که ندیده دوستش دارم.دختری که این شعر را سرود و فقط یک ماه بعد از آن، به آرزوی دیرینه اش رسید و از این دنیا پر کشید و برای همیشه رها شد. روحش شاد،یادش گرامی)

یلدا، عزیزم، اگه دنبالم بیای مشتاقانه به تو خواهم پیوست. منتظرم... 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 15:35  توسط hoda | 

 

شمع را بسیار دوست می دارم،بسیار،از چراغ ها همه دوست تر می دارم،شعله ی آنرا از مشعل خورشید نیز دوست تر می دارم،قامت بلند و باریک آنرا ،از هر اندام زیبایی که هست دوست تر می دارم،سوختن شمع را،گداختن شمع را،و اشک شمع را دوست می دارم.

برای من،شمع رمز خداست،رمز نیایش است،سمبل پرستش است.برای من شمع،رسولی است از دنیای اسرار،پیامی است از جهان سحر و افسانه، برای من،شمع،زبانی است مرموزکه دل من،دلی که حرف های نا گفتنی،حرف های بیگانه با هر زبانی و حرف هایی که از توسل به هر کلمه ای عار دارد در آن موج می زند و همواره خاموش می ماند،با آن پنهانی گفتگو ها دارد،گفتگو هایی چنان پنهانی و نجوا هایی چنان لطیف و نرم،که خود نیز از فهم آن عاجزم.چشم به جلوه های زیبای شعله شمع می دوزم،شمع می سوزد،می گرید،می گدازد،و در برابرم ذوب می شود و هیچ نمی گوید،اما سراپا گفتن است.

در زیر این آسمان هیچکس نمی داند و نمی تواند بداند که من شمع را چگونه می نگرم،کسی نمی داند و نمی تواند بداند که شمع در چشم من چه تصویری دارد،کسی نمی داند،هیچ کس نمی داند،نمی توان دانست.برای فهم هر چیزی،تشبیه،کمک بزرگی است،اما من چگونه می توانم آنچه را در شمع می بینم تشبیه کنم؟با چه آنرا تشبیه کنم؟

چه کسی می تواند بداند که من قامت باریک و بلند شمع را،که شعله اش بر سرش می سوزد و قطراتی از اشک داغش بر رخسار و دامن و خاک راهش می ریزد چگونه می بینم؟

 

این شمع مگر نه خود من است؟ کارش چیست؟ سوختن و افروختن و گریستن و گداختن و دم بر نیاوردن و ایستادن و ذوب شدن و در زیر بارانِ اشک و با شعله سوزان آتشی که از عمق هستیَش سر می زند بر چهره همگان لبخند زدن و در انبوه خلایق تنهای تنها بودن و با هیچ کسی خو نکردن و قطره قطره فرو ریختن و ...

 

چه شبا هتی است میان من و شمع !این مگر نه خود من است؟این مگر نه همچون من زندگی می کند؟من دارم خودم را در برابرم می بینم!

خدا یا!!!...تا به حال نمی دانستم من و شمع این همه با هم شبیه هستیم...

خاموش و متفکر نشسته ام،اما هیچ فکری نمی کنم،چشمم را به نقطه ای دوخته ام، خودم هم نمی دانم دارم چکار می کنم، می نویسم؟ می گویم؟ فکر می کنم؟ به یاد می آورم؟ مجسم می کنم؟ آرزو می کنم؟ غصه می خورم؟ آسوده ام؟ رنج می برم؟ چکار می کنم؟ چه می دانم، چه جوری ام؟ چه می دانم، چه حالی دارم؟ چه می دانم!!!...

نیستی که مرا ببینی، ببینی که آن کوه، چگونه ذوب شده است و آن قله مغرور و بلندش همچون قیر در آفتاب تموز وا شده ، نرم شده ، کج شده و دارد با سنگینی و سختی و بی رمقی همچون شمع فرو می ریزد.

آه! از شمع می گفتم، چرا از آن دور افتادم؟ چه می گفتم؟

 

شمع مومی نرم و در دلش آتشی پنهان، هستی اش اندامی برای سوختن و افروختن، زندگی اش اشک و آتش، و در پایان افسردن و مردن در آغوش اشکهایش، زبانش زبانه آتشی ست که سخن نمی گوید شاید هم می گوید و کسی نمی شنود، می شنود و نمی فهمد.

 

شمع در بحبوحه خلق ساکت است و در چشم ستایشگران و پرستندگانش غریب.

چه بگویم؟!! این اشک ها چیست که تمامی ندارد؟

خدایا! شمع در آرزوی پروانه می سوزد و من در آرزوی صبحم و چشم به راه سحرم. خدایا! بگذار سپیده سر بزند و روشنایی جهان را در بر بگیرد.

 

                                                                              "گفتگو های تنهایی"                       

                                                                              "دکتر علی شریعتی"  

                      

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:0  توسط hoda | 
 
Divoone < <